قصه هایم برای تو...

که آشنا سخن آشنا...

/ بازدید : ۲۴

می دونی چی شده مریم؟
انگار که تازه فهمیدم زندگی همینه.همین قدر سخت وطاقت فرسا،اونقدرکه بعضی وقتا فکرمی کنم ممکنه فردا رونبینم ولی بازم صبح میشه،بازم بلندمیشم،بازم فراموش می کنم که چی شده وادامه میدم.انگارفهمیدم مهم ترین چیزی که دارم همین زندگیه وباید خوش بگذرونم چون سریع می گذره،بایدقدربدونم چون کوتاهه...
ولی تو زودتر فهمیدی،خیلی زودتر،توزودتر ازمن زندگی روشروع کردی واندازه ی تمام این مدت نگران من بودی که مبادا جوونی روهدربدم.
اصلاًتوهمیشه ازمن قوی تربودی،من که با کوچک ترین توهینی،باذره ای فقدان ازهم می پاشیدم وهنوزهم وتویی که تو اوج سختی ها وایسادی وگذاشتی ازت بگذره همه چی،تویی که طاقت اوردی وهنوزهم.من حتی توفوت دایی مهدی هم به توتکیه کردم.تویی که به دایی نزدیک تر ازمن بودی.تومستقل تربودی،بیشتر جنگیدی واسه زندگیت وبیشتردوسش داری.
من همیشه نگاهم به تو بوده حرف توبرام مهم بوده،نظرت،فکرت،بینشت وحالا این روزهایی که درپیش داری.می دونم که روزای سختی روداری میگذرونی هرچقدرهم که مسخرت کنم بازم می دونم ازشدت استرست کم نمیشه.
ولی می دونم که می دونی زندگی همینه مریم،که قراره بری تودلش،بجنگی باهاش،وشکستش بدی،مهم نیست که چی به دست میاری 
مهم اینه که تلاش خودت روکردی
می خوام بهت بگم اگرهم اتفاقی که می خوای نیفتی 
توقهرمانی 
به اندازه ی تمام این بیست وچندسال قهرمان زندگی سخت خودت بودی ونذاشتی هیچ کس بفهمه چی بهت گذشته.
توقهرمان من بودی
باخودت بودن،باهمیشه تلاش کردن،باجنگیدنت واسه آرزوهات...
باشجاعت بی حدومرزت
مریم من همیشه وهمه جانگاهم به توبوده،همیشه دلم به توگرم بوده
منی که تازه فهمیدم چقدرساده می شکنم،منی که روزای مهمی درپیش دارم،منی که توروتوتمام روزای سختم داشتم،توتمام روزای خوشم
حالاتواین روزاقلبم با تو ودعاهام پست سرته،حتی اگرخودم اونجا نباشم.
ومی خوام بدونی که ازهمین الان برنده ای 
نتیجه مهم نیست 
توداری اززندگیت به سخت ترین وجه ممکن لذت می بری،پس برنده ای.

+بابت آشفته نویسم من روببخش،می دونم که می دونی روزهای آشفته ای دارم ودل خوشم به این که می فهمی حرفهام رو،حتی اگرآشفته باشن.
۵ ۴

جام جهانی هم تمام شد،اما تو تمام نمی شوی.‌..

/ بازدید : ۲۷

۵ ۴

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

/ بازدید : ۲۴
کاش داشتنت مثل دوست داشتنت آسان بود..‌
۰ ۳

شاکروقدردانِ این روزها...

/ بازدید : ۳۱

 هفته پیش وقتی مامان رو بعدازعمل روی تخت بیمارستان دیدم،می خواستم غش کنم.همون لحظه وقتی مامان روازتخت جراحی به تخت بخش منتقل کردن،من ازاتاق زدم بیرون و نشستم کنار بابا ویک عالمه گریه کردم.روزسختی بود،هفته ی سختی بود ودوماه سخت تری.ازخرداد تاهمین الان قلبم آروم وقرار نداشته ومدام به خاطرات بدم ازبیمارستان وعمل جراحی فکرمی کردم‌.به اینکه مامان چه حالی داشته وقتی من رودوبار روی تخت اتاق عمل دیده،چی پیش خودش فکرمی کرده؟مدام فکروخیال می کردم.تواین یه هفته بین این همه شلوغی وآبمیوه گرفتنای مداوم وشب نخوابیدن وصبح زودبیدارشدن فقط وفقط به این فکرمی کردم که سلامتی چه نعمت بزرگیه که قدرش رونمی دونم.سخت بود ولی گذشت وخداروشکرحالاهمه چی بهتره،ولی کاش می شد به جای اینکه مامان وبابام مریض شن،من دردبکشم.اصلاطاقتشوندارم.کاش مامان باباها هیچ وقت مریض نشن.کاش قدرسلامتی روبدونم.کاش بیشترخداروبه خاطرش شکرکنم.

۴ ۶

بُکُش چنان که تودانی...

/ بازدید : ۳۴

برآتش تونشستیم و دودِ شوق برآمد

توساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

+سعدیِ عزیز

۲ ۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان