قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم.

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم.

قصه هایم برای تو...
طبقه بندی موضوعی

من؟

من یک سرماخوردگی دوستِ سرماخورده ام که ازآرزویم برای سرماخوردن به غلط کردن افتاده ام.


عارفه ...
۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۳:۰۷ ۳ نظر

مَگَرَم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری ومستی همه کس نتوانند...

+حافظ

عارفه ...
۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۱ ۱ نظر

امروزنجمه_یکی ازهم کلاسیهام_اومد کنارم نشست وشروع به سوال پرسیدن کرد.

توجه شمارابه بخشی ازاین سوالات جلب می کنم:

_ن:هنوزازدستِ من ناراحتی؟

+من:نه،دیگه فراموشش کردم.

_بازهره قهری؟

+نه،فقط قطع ارتباط کردم.

_توچراباهمه نمی جوشی؟باهمه گرم نمی گیری؟

+نمی تونم.

_حالاچرابازهره قهرکردی؟

+قهرنکردم فقط قطع ارتباط کردم.قهریعنی امیدآشتی هست ولی قطع ارتباط یعنی دیگه دوست نیستیم همین.

_اخلاقهات یه جوری نیست؟زیادحرف نمی زنی؟ماها_همکلاسیهامو_رودوست نداری!

درحالیکه می خندم وداره جون ازبدنم ازاین همه حرف زدن درمیاد،میگم:

+خوب من درونگرام،سخته برام،جاهای شلوغ رودوست ندارم.

_آره هم درونگرایی،هم اخلاقات یه جوریه،هم مغروری،اصلامثل ماهانیستی،بامافرق داری.

بعدمیگه:

_باورکن ماتورودوست داریم.اینقدرمغرورودرونگرانباش.بامابگو،بخند.اخلاق هاتوعوض کن.

درحالِ خندیدن صحنه روترک کردم.دوست داشتم بهش بگم هرکسی یه اخلاقی داره،دلیل بریه جوری بودنش نیست.

ولی دیگه توانی برام نمونده بود.همینجورمی خندیدم ومی گفتم یعنی اخلاقام چه جوریه؟

رفتم ونذاشتم دوباره بپرسه:یعنی بازهره قهرکردی؟

عارفه ...
۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۶ ۲ نظر

هیچ وقت امیدم روازدست ندادم.
حتی اون وقتی که مطمئن بودم دانشگاه رشته ی موردعلاقه ام روقبول نمی شم.
حتی اون وقتی که مادرم بیماری سختی داشت که نمی دونستیم علتش چیه؟
حتی اون وقتی که دوست داشتم ازشدت بداُوردن انتقالی بگیرم وبرم.
هیچ وقت امیدم روازدست ندادم.
حتی اون وقتی که تحقیرشدم،پشت سرگذاشته شدم،ناامیدبودم ودعانمی کردم.
اون زمان که همه چی برام تاریک بودوفقط می پرسیدم چرامن؟
حتی اون زمان هم جوانه کوچک سبزی ته دلم بودکه نمی ذاشت به ناامیدیم ایمان داشته باشم.
روزنه ی نوری که مطمئنم می ساخت روزای بهتری توراهن...
الان همون روزاست.
باوجوداینکه الان نمی دونم میخوام چیکاره شم وهنوزراهم روپیدانکردم وروزای سختی رومی گذرونم بازهم قدراین روزارومیدونم.
باوجودهمه ی سختیها وناراحتیها و آشفتیگها...
باوجودهمه اتفاقامن مطمئنم که این روزای آروم،روزایی که کسایی دوسشون دارم سالمن وخوشحال...همینکه همه چی آرومه یعنی روزای خوبی که توراه بودن...
وخوب من قطعادلم روشنه به اومدن روزای بهتر...
به خنده های بلندتر،به صبحای آفتابی تروشبای زمستونی گرم تر...
چندوقت پیش میخواستم برای کسی بنویسم که امیدوارم خداسرت روببوسه،وقتی خداسرت روببوسه ازهمونجاجوانه ی سبزامیدشروع میکنه به رشدکردن وبعدتبدیل به نهال تنومندی میشه که قطع شدنش به این آسونی هانیست.
که اگرقطع هم بشه دوباره رشدمیکنه!
میخوام امشب بنویسم خداسرمون روببوسه وازهمونجاجوونه ی سبزی شروع به رشدکردن کنه...خداسرتون روببوسه!

عارفه ...
۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۴ ۲ نظر

من؟

من ربُّ النوعِ آرزوهای ساده ام...

عارفه ...
۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۹ ۰ نظر