قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

دیشب بادوستم درموردبلال وکوه حرف می زدیم.
گفتم حالاکه کوه نمی شودبلال رابایدبخورم.
رفتم وآقای مهربان به من دوتابلال داد...مغلوب شدم.
دوستم لایوبرایم فرستادازبلال خریدنش...ازاین حس اشتراک گذاری اش خرسندم.
امشب بایدثبت میشدوگرنه من حسرتش رامی خوردم.
عارفه ...
۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۴ ۱ نظر

به شوق روی دوست دلم پرهای وهوست 

چه دراین پرده زدمطرب که دل شدبی قرار...

عارفه ...
۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۲ ۲ نظر

چه جوری بایدبه خانوادمون این موضوع روبفهمونیم که" عزیزانم تامن تاعاشق نشم ازدواج نمیکنم"

چه جوری بایدمتوجهشون کنیم که عشق هنوزتموم نشده!

چه جوری بایدباهاشون حرف بزنیم؟

چرااصلابایدقبل ازعاشق شدن ازدواج کرد؟

چرابایدبدون عشق واردرابطه شد؟

که من ازهرنوع معرفی وواسطه گری متنفرم آغا!متنفر

کم ازش ضربه نخوردم که

عارفه ...
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۳ ۳ نظر

حالااجالتاًیکی بیادمن روعصرانه به صرف چای وبیسکوییت درباغ های لیمودعوت کنه تابعد!

نکته اول:بیسکوییتش خوشمزه باشه،کرمدارم نباشه ترجیحاً

نکته دوم:چاییش هل دارباشه دیگه نورعلی نور

نکته سوم:کنارچایی،بیسکوییت خواست بستنی هم بده قبوله

نکته چهارم:اگه به جای بیسکوییت کیک خونگی هم داددوست دارم

ونکته آخر:همانارستگاری اش دراین است که حرفهای قشنگ بزندوبرایم شعربخواند.

دمش گرم!

عارفه ...
۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۴ ۱۰ نظر

کرمان صبحهاش بهاره،ظهراش تابستون،عصراش پاییزوشباش زمستون...

یه جورایی چهارفصل...

عارفه ...
۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۰ ۶ نظر