قصه هایم برای تو...

هنگامه ی منی...

/ بازدید : ۵۸
دختران صبحِ روزی که ازطوفان خارج می شوند، موهایشان رامی بافند. امروزصبح موهایم رابافتم.
۷ ۴

رحمتی برای جهانیان

/ بازدید : ۶۲

_توکیستی؟
+دخترِ شماست، نه؟ خیلی شبیه شماست. چشمهای قشنگی دارد. مثلِ خودتان،کاش عمرش درازباشد وبچه هایی بیاوردوچشمهای شمابرزمین باقی بماند، خوش به حال شماکه دختردارید، دختررحمت است.
"محمد رسول الله_مجیدمجیدی"

این حرف، قطعاً حرف یک پیغمبر است.

+بیاییدامروزبیشتردانستن ازمهربان ترین پیامبررابه خودمان هدیه دهیم. پیغمبری که فکر به مهربانی اش می تواندغم هاراببرد، شادی بیاورد.
۴ ۵

چنین حالی

/ بازدید : ۴۴
۱_این هفته، هفته ی بدی بود‌. آنقدرکه فکرمی کنم تامدتهاحالم خوب نشود.
۲_فقط درساعات حضوردرکلاس زبان حالِ بدم رابرای مدتی فراموش می کردم،آن هم به دلیل بودن بامعلم وهم کلاسی هایی است که دوستشان دارم.
۳_کلمه هاراگم کرده ام، آن هایی که این روزهابیشترازهمیشه بهشان احتیاج دارم، مثل امید، عشق، محبت، نور، دعا...
۴_دیشب رمزگوشی ام راعوض کردم وبعدفراموشش کردم، امروزبه هردری زدم، نتوانستم رمزرابازیابی کنم. گوشی ام به حالت کارخانه بازگشته، بی هیچ شده است، وقتی فکرمی کنم بنظرم آنقدرهاهم بدبنظرنمی رسد، غیرازاینکه نوشته هایم راهم ازدست دادم وصدحیف به آن همه کلمه...
۵_دیروزظهرنزدیک ساعت ۲ازهم فروپاشیدم. آدم موقعی که فرومی پاشد متوجه می شودچقدرتنهاست، آنقدرکه خودش بایدتکه هایش راجمع کند، خودش، خودش رادرست کند، خودش راببردخانه. به خودش بگویدکه میگذرد، درست میشود. تنهاوقتِ فروپاشی متوجه میشوی.
۶_دنبال کتابِ"عشق وچیزهای دیگر"ازمصطفی مستورمی گردم، پیدایش نمی کنم. کاش پیداشود. کاش مراپیداکند.
۷_دارم کتابِ"پاییزفصلِ آخرسال است"می خوانم. حالِ خرابم راخراب ترمی کند ولی دلم نمیخواهدخواندنش رارهاکنم. کتاب خوش خوانی است.
۸_نمی خواستم بنویسم، اما بایدیادم بماندکه این هفته بودکه فروپاشیدم، که دلم می خواهدتنهاباشم، که دلم میخواهدکسی بپرسدچطوری عارفه؟ بگویم خوب نیستم وزارزارگریه کنم، بپرسدکجایی؟ چرانیستی؟ حرف بزندبرایم، دستم رابگیردببردمسجدجامع، برایم سعدی بخواند، بیایدبنشیند، حرف بزنم برایش،بیاید، نرود، بماندهمیشه...
۹_دیشب وسطِ تمام بدبیاری هابرای رِفیق فرستادم: آدم‌چراتنهاست؟
جوابش مهم نبودآنچنان...
۱۰_یک باردیگرهم گفتم، اگربنای به دست آوردن راازدست دادن بگذاریم، دارم خیلی چیزهاراازدست می دهم. خیلی چیزهارا، می ترسم چیزی به دست نیاورم.
۱۱_می ترسم ازاینکه حال خوب وروشنم راکامل ازدست بدهم. می ترسم. ترس هایم برگشته اند.
۱۲_بایدیک مدت فقط بنویسم، کتاب بخوانم، فیلم ببینم، به موسیقی گوش دهم، سعدی بخوانم، ببینم، راه بروم، بایدیک مدت خودم رابردارم ببرم کنجِ اتاقم وبه هیچ چیزی فکرنکنم، بایدیک مدت هیچ کاری نکنم. یک مدتِ طولانی...
۵ ۳

میخندی تادنیارنگی تازه شود

/ بازدید : ۸۰
زندگی سخته، ولی تحملش آسون میشه
تاوقتی که توهستی
تاوقتی که تومیخندی.
۳ ۶

سخت گرفتارم ومحتاج

/ بازدید : ۶۵

افتاده ام دردامِ مقایسه بی حدوحسابِ خودم بادیگران، هرروزخودم راباکسانی که میشناسم ونمی شناسم، کسانی که دراینستاگرام عکس هایشان رامیبینم، کسانی که ازدورمی شناسمشان، کسانی که هم سن وسالِ منندولی انگارصدسال ازمن جلوترند، که استقلال مالی دارند، که تنهازندگی می کنند، رابطه ی عاطفی مستحکمی دارند، کارخودشان راراه اندازی کرده اند، برای بیست سال بعدشان برنامه دارند، هزارهنرمی دانند وچندین وچندزبان، که مرتب به خودشان می رسند ورژیم می گیرندوورزش می کنند وآرایشگاه می روندوعکسِ سفرهایشان رامی گذارندو...هزارمثال می توانم برایتان بیاورم که درهرکدامشان خودم راباآن هامقایسه می کنم وهی به خودم می گویم دیدی چه شد؟ حالانزدیک صدسال ازهمه عقبی، توکه هنوززبانت کامل نیست، می نویسی ولی نه آنقدرخوب که به توجرات بدهدجایی نشرش دهی، توکه استقلال مالی نداری، هیچ برنامه ی مشخصی نداری، هیچ رابطه ی عاطفی مستحکمی  باکسی نداری واصلانمی توانی آن راایجادکنی، رشته ات رادوست نداری وحتی نمی دانی بایدچه کاره شوی وفقط وفقط رویامی بافی وهمین!

راستش اینقدراین دام مقایسه من راتنگ درآغوش خودش فشارمی دهدکه داردکم کم تمام چراغ های دلم راخاموش می کند. چندوقت پیش نوشته بودم بایدقصه ی خودم رابنویسم. حالاسررشته ی این قصه راگم کرده ام وسردرگمم وتاریک. کاش کسی به من می گفت: همین راهی که داری می روی درست است، ادامه بده، اماهربارکه حسرت دوران نوجوانی وانتخاب ها وتصمیم های اشتباهم رامی خورم همه تاییدمیکنند. هیچ کس حتی خودم راهی که دارم میروم راجدی نمیگیرد. انگارقراراست معجزه شود. کاش کسی ستاره ای درپاکت میگذاشت وبه سویم روانه می کرد. تاریکم.

۱۰ ۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان