قصه هایم برای تو...

غم مخور

/ بازدید : ۴۹

یکدفعه دراوج شادی وخنده به خودت می آیی ومی بینی که سوزنی ته قلب توهست که باهرصدای خنده ای قلب را زخمی می کند. می خواهم بگویم همین است؛ فاصله ی کوتاهِ شادی تاغم رامی گویم؛ آنقدرکوتاه که حتی وقتی غمگین می شوی نمی دانی دقیقاً از چه شادبوده ای؟ ازچه راهی آمده ای؟کجاوچه چیزی راپشت سرگذاشته ای که حالاازشادی به غم رسیده ای!

همینقدرکوتاه، مثل خوابیدنِ دم صبح قبل ازکامل بیدارشدن، مثل بازکردنِ کادوتادیدنش، مثل شنیدنِ یک حرف خوب اززبان یک دوست تاشک کردن به آن دوستی، مثل سردشدنِ چای داغ درهوای سرد، مثل سردشدنِ دلت ازآدم ها، ازرابطه ها، ازمحبت ها بعدازاینکه داشتی بهشان ایمان می آوردی، مثل شک بعدازایمان آوردن. همینقدرکوتاه، همینقدرکوتاه...

حالاکه دوباره غمگینم، آنقدرغمگین که هیچ چیزرهایم نمی کند، آنقدرکه هیچ چیزنجاتم نمی بخشد، آنقدرکه هیچ چیزنوربرایم ندارد، آنقدرکه روی قفسه ی سینه ام سنگی عظیم سنگینی می کند وبرای گریه کردن منتظرکوچکترین تلنگرهستم؛ حالادلم خواست دوباره همینجاکه شاهدشادی هایم بود بنویسم که روزگاربریک قرارنمی ماند؛ روزدارد، شب دارد. حالاکه فاصله ی شادی تاغم این همه اندک است، حتمافاصله ی غم تاشادی هم همینقدراندک است. حالادلم میخواهدامیدوارباشم به شادی که قراراست به زودی بیاید، به نوری که درراه است، به حرفی که قراراست دلگرمم کند وآدمی که قراراست مرابشنود، که قراراست بشنومش، به خنده هایی که ازپشت گریه هاصدایش رامی شنوم. حالادلم میخواهدایمان بیاورم به روزهای گرم بعدازشب های سرد...

من ازهمین حالاقامتِ بلندِ شادی هایم رامی بینم. می بینم که بانرگسی دردست، چشمان خندان وآغوشی گشوده داردبه سویم می آید، ودرحالیکه خورشیدرادردست دیگرش گرفته روی لبش می خواند:

دائماًیکسان نباشدحالِ دوران، غم مخور...

۱ ۱

ترسِ تنهابودن

/ بازدید : ۴۷

هروقت باآدمهای جدیدآشنامیشم، ازقبل تنهاترمیشم!

۲ ۱

گفت وگو

/ بازدید : ۳۰

میگه: محافظ گوشیت شکسته، نمیخوای عوضش کنی؟

میگم:دلمم شکسته، اونوچیکارکنم؟ میتونم برم عوضش کنم؟

۱

زندگی کن

/ بازدید : ۴۲

بهش میگم: یادت نره زندگی رو...

۲ ۱

مستانه می گریزی!

/ بازدید : ۴۳
آلبوم فروغ ازاستادعلیرضاقربانی راگوش کنید وبا آن زندگی کنید، عاشق شوید و بمیرید.
تمام.
۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان