قصه هایم برای تو...

وشهریور

/ بازدید : ۴۸
وصحبت کردن وراه رفتن وشهریور...
۱

بروآنجاکه آشنات منم...

/ بازدید : ۵۸

آمده بودی درست روبه رویم نشسته بودی.

گفته بودی حرف بزن، یعنی درواقع هرچه می خواهددل تنگت بگو، بگوتاراحت شوی. آمده بودی، نشسته بودی، نگاه کرده بودی ومی خواستی که حرف بزنم.

آخ که چه حرف هاداشتم، چه حرف هاکه درونم نگفته مانده بود. امانمی توانستم. اشک امانم رابریده بود، مثل بچه هاکه انگارکاراشتباهی کرده اند، مثل آنهاکه پشیمان اند، مثل آنهاکه نمی توانند؛ نتوانستم.

گریه کردم. سال های بی توبودن راگریه کردم وبعدآرام شدم.

حرف نزدم، اماتوخواندی، توخواندی چون آشنابودی.

چه خوب که آشنای منی، چه خوب که آشنات منم.

۲ ۱

حاضرِغایب

/ بازدید : ۷۲

یه وقتایی ماخودمون یه جاییم، ولی دلمون هزارجای دیگه...

درراستای همین موضوع شاعرمی فرماید:

هرگزحدیثِ حاضرِغایب شنیده ای

من درمیان جمع ودلم جای دیگراست

۱

گاهی نمی شود

/ بازدید : ۵۵

راستش یه وقتایی هم به خودم میگم که قرارنیست همه چی اونطوری که تومیخوای پیش بره.

بهتره به این قضیه عادت کنی.

۴ ۱

اول

/ بازدید : ۷۱

من میگم آدم حتی باید وسایل مربوط به کسی که دوستش دارد را وست داشته باشد.

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان