قصه هایم برای تو...

درنزن!رفته ام ازخویش،کسی منزل نیست.

/ بازدید : ۶

"...این روزهایک جورعدم تعلق ورهایی خاصی رااحساس می کنم.اصلاًنمی توانم آن چنان که بایدشرحش بدهم یاتوصیفش کنم؛اماحس غریبی است.
یادم می آیدروزهایی که من را بخاطروابسته بودن بیش ازحدم به هرچیزوهرکسی سرزنش می کردی.دوست داشتی رهاباشم،آنقدرکه بتوانم به سادگی دل بکنم.حالاآنقدراین حس عدم تعلق درمن قوی شده که می توانم حتی ازخودت هم دل بکنم ورهاشوم‌.
میدانی!این روزهادوست دارم نباشم وهیچ کس متوجه نبودنم نشود.این روزهاباروزهای سالِ قبل که می رفتم ونبودم فرق دارد.آن روزهادوست داشتم کسی به یادم بیاورد وببیندکه نیستم وحالم رابپرسد،نگرانم شود،یک خودآزاری مفرط،یک دیگرآزاری بی منطق...
اماحالادوست دارم جوری بروم که هیچ کس نگرانم نشود.هنوزهم آدم های عزیززندگی ام رادوست دارم.دوست ندارم نگرانشان کنم.دلم می خواهدیک جوری بروم که نفهمندخسته ام،آشفته ام،سردرگمم.یک جوری بروم که نفهمندمن فقط محتاج کلمه ای بودم‌،جمله ای،سوالی...که نفهمندمحتاجِِ شنیدنشان بودم.محتاجِ صداونگاه ومحبتشان...دیگراین بارآنقدراین حس عدم تعلق شدیدشده که حتی خودم رایادآوری نخواهم کرد.
مدتهاست که رفته ام ازخویش،مدتهاست که بااین ازخودرفتن من هم دوست دارم بروم جایی ونبینم وحس نکنم که کسی آن چنان که بایددوستم نداشته،آن چنان که دوستش داشتم.
مدتهاست که فکرمی کنم دوست داشتن بی دلیل آدم هاکاربیهوده ای است.اصلاًدوست داشتن بی حدومرزکاربیهوده ای است.شایدبایدمثل همه ی آدم هابرای دوست داشتن دلیل می تراشیدم.امادلیل داشتن همه چیزرامسخره می کند.فرض کن بپرسندکه چرامادرت رادوست داری؟چون مادرم است.جواب ازاین کامل تربلدنیستم.برای همه همینطوربوده.برای همه آدم هایی که درزندگی ام بوده اند.جواب سوال همان است.چون او،اوست.هیچ جوابی واضح ترازاین ندارم.همیشه بی دلیل دوست داشته ام،بی دلیل دلم تنگ شده،بی دلیل نشسته ام یک گوشه وبرای اینکه دلم برایشان تتگ شده اشک ریختم وباهرباراشک ریختن قول داده ام که دیگر،هیچ وقت دوستشان نداشته باشم،امافقط یک کلمه،یک نگاه دوباره آن هاراپیروزمی کند.این دورهمیشه وهرباربرایم تکرارمی شود.
حسِ عمیق دوست داشتنِ بی دلیل معصومم کرده است.دل نازک،رنجورولی صبور،ولی مهربان...امارنجم هم داده است،اما دل تنگم هم کرده است،اما بی دلیل به گریه ام هم انداخته است‌.ولی این دوست داشتن عمیق مراتبدیل به آدم بهتری کرده است.
شایداگربتوانم فقط همین راهم رهاکنم،همین حسی که بارهاازهمه چیزرهایم کرده است وحالانوبت به خودش رسیده است،اگرفقط همین حس دوست داشتن بی دلیل وعمیق رابتوانم رها کنم،بروم.
حالاکه ازخودم رفته ام،ازهمه جابروم...ازهمه چیز..."

+بخشی ازنامه ای که دوست دارم برای عزیزی بنویسمش.

۰ ۱

رونیکا

/ بازدید : ۱۱۵
دیدم رونیکاداره زارزارگریه میکنه.ازمعلمشون پرسیدم که چراداره بااین شدت گریه میکنه واشک میریزه؟
میگه:چون نقش علی روبهش دادم.
همون موقع رونیکاروبغل کردم وتمام یافته های روانشناسی زندگیم روتوی ذهنم مرورکردم وگفتم:ببین رونیکا!اونی که نقشِ مریم وزهراروبازی میکنه هنرنکرده چون بلده!تواگه نقش علی روخوب بازی کنی شاهکارکردی.اون روهیچ کس بلدنیست،حتی من!
میگه:خوب منم بلدنیستم.
من:/
علی:|
یافته های روانشناسی هم که خاکسترشدن.
۷ ۴

مرگ وزندگی

/ بازدید : ۱۰۱

هیچ وقت مرگ روبیشترازالان که دارم پزشکی قانونی می خونم به خودم نزدیک احساس نکرده بودم.

۴ ۴

خِطابِ مادری

/ بازدید : ۶۰

تومغازه منتظربودم.درهمون حین مادری که برای خریدن دفترنقاشی اومده بودخطاب به دخترش گفت:نورِ چشمم ببین این خوبه؟

+نوِرچشم:)

۴ ۵

نیکی برای نیکی

/ بازدید : ۵۵
درسِ امروز:
اگه شماهمیشه خوب ومهربون باشین وبه همه احترام بذارین،هیچ تضمینی وجود نداره که دیگران هم همین کارروانجام بدن.

۳ ۹
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان