قصه هایم برای تو...

پاییز غریب، پاییز قریب

/ بازدید : ۵۱
پاییز یهو اومد. این رو وقتی ازسحر صدای بارون قطع نشد فهمیدم. وقتی عصر به هوای ریختن غذا برای پرنده ها به حیاط رفتم و خرمالوی رسیده رو ازشاخه چیدم، فهمیدم. این رو از باغچه ی زرد خونه مون درحالیکه شاخه های گل نرگسش همچنان سبز و استوارن، فهمیدم‌. ازکدری هوا وحالِ خوب وخرابم که مجابم می کنه دیوانه وار زندگی رو دوست داشته باشم. ازاینکه دل تنگم و دنبال درمان نیستم. از آبادی ای که پاییز ازویرانه ام ساخته. ازنوشته ها وکلماتِ عاشقانه ام. ازاینکه دلم می خواد دیوونگی کنم وهمین الان برات بفرستم:
" توبرایم نور، درخت، آسمان، پاییز، بهار، مسجد، ماهی گلی، کاشی، برگ، باران، خواب، ایتالیا، چای و خانه ای.
توتمام آن چیزهایی هستی که من دوست دارم"
فهمیدم.
از این حسی که به جای شوق من رو به آرامش می کشونه. از میلی که به سعدی خوندن، به نوشتن، به گریه کردن، به خندیدن، به دوست داشتنت دارم. ازشور و شعله ی دلم.
محبوبِ من
بله، پاییز یهو اومد ولی میشه تو رفته بودنتو نذاری برای پاییز، میشه تو توی پاییز بیای، بمونی، نری؟
۴ ۶
مریــــ ـــــم
۰۹ آبان ۰۹:۵۶
تو محشری
پاسخ :
:)
مریــــ ـــــم
۰۹ آبان ۱۱:۱۶
از همه سری
:)
پاسخ :
:)
تو یک افسونگری
:)))))
یه بنده خدا
۰۹ آبان ۱۱:۳۳
قشنگه
مریم ...
۰۹ آبان ۱۴:۲۶
تو چه خوبی عارفه
پاسخ :
آخ مریم عزیزم
سبز شدم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان