قصه هایم برای تو...

گذشتن ورفتن پیوسته

/ بازدید : ۲۹

من حافظه ی خوبی ندارم. هرچیزی راجایی،جامی گذارم. کلیدم راپشتِ درِخانه، کیف پولم رادرمغازه ی میوه فروشی، ژاکتم رادرسالن ورزشی، مدادم راروی صندلی های دانشگاه، دفتریادداشتم رادرکتابخانه، ساعتم رادروضوخانه، چیزهایی که خریده ام رادرتاکسی، هدیه هایم رادرکافه، کتابم رادرخانه ی پدربزرگ. هرچیزراجایی جامی گذارم ویافراموش می کنم که جایشان گذاشته ام وگمشان می کنم. بعد یاکسی برایم پیدایشان می کند وبرشان میگرداند، یاخودم یادشان می افتم ودنبالشان می افتم ودراکثراوقات پیدایشان می کنم.

کاش می توانستم دلم را، یادرا، توراجایی جابگذارم وبروم. جایی مثل تاکسی، پشت درکلاس جزای اختصاصی، جایی مثل صندلی های کلاس زبان، پشت پنجره ای که ازآن خیابان رانگاه میکنم، درکلاسی که معلمش هستم، روی راه پله ی خانه، درخانه ی خاله ای، پدربزرگی، روی آخرین صندلی اتوبوس، وقت میوه خریدن، کنارستون های مسجد. بایدجایی باشدکه تورا، یاد را، دلم راجابگذارم وبروم؛ بروم وکسی پیدایش نکند، یادش نیفتم، دنبالش نگردم وهمه چیزرافراموش کنم، گمشان کنم.

اصلاًکاش می شدامروزپشت چراغ قرمزوقتی باران زددلم را، یادرا، تورا می گذاشم ومی رفتم.

۱ ۲
محمد سبحانی
۱۹ بهمن ۱۱:۵۷
فقط یک جا هست.
در دل جمعیت
این چیزا در جای خلوت گم نمیشن
پاسخ :
اونجا بدتره قضیه...
بنظرم اصلاجایی وجودنداره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان