قصه هایم برای تو...

ازمن ازعاشقت عزم رفتن نکن

/ بازدید : ۲۰
تمامِ هفته ی گذشته مثل یک ذکرباخودم تکرارکرده بودم:
ازمن ازعاشقت عزمِ رفتن نکن.
سرماخورده بودم.وارددوره ی کارشناسی ارشدشده بودم ومدام به ناپایداری این جهان فکرکرده بودم.که چقدرفاصله ی شادی تاغم کوتاه است.که چقدراین جهان به طرزوحشتناکی ناپایداراست.ومدام این سوال رابرای خودم تکرارمی کردم که مادراین جهان نامطمئن به چه چیزی این اندازه مطمئنیم؟اصلاچرااین همه مطمئن؟
تمام هفته ی گذشته سعدی خوانده بودم وبرای خودم زیرلب زمزمه کرده بودم که:ماراسری است باتوکه گرخلق روزگار/دشمن شوندوسربرودهم برآن سریم
به پاس تمام صبوری هایم برای هراتفاقی،برای هرآدمی،برای هردوری وفراقی...
تمام هفته ی گذشته به خودم گفته بودم می گذرد،می گذرد.چون دیده بودم که ازدلِ اتفاقات بدِبه هم پیوسته چه معجزه ای رخ میدهد.فکرکرده بودم که دیگرآخرقصه است.
تمام هفته ی گذشته دیوانه بودم.شعرخواندم،داستان نوشتم،برای خودم حرف زدم،ازشدت اندوه گریه کردم وبعدبه احمقانه بودن غمم خندیدم،غذادرست کردم،رژیمم راشکستم،اتاقم راتمیزکردم،آمدم اینجابنویسم که دیگرنمی توانم بنویسم؛انگارکه کلمه هایم یخ زده اند،مثل دستم ازسرمای هوا،مثل دلم اززندگی،امانتوانستم.کلمه هایم جان نداشتند،جان نداشتم که باشم،می خواستم به شکل جنون آمیزی اینجانباشم،اینجاننویسم وبعدکم کم دل بکنم ازهرجاکه هستم وبودنم راضرورتی نمی بینم.می خواستم برخلاف قولی که داده بودم احساساتی شوم وبروم،نمی توانستم نشان دهم که من چه آدم متعادلی هستم.نتوانستم.
نتوانستم دل بکنم،انگارزنجیری نامرئی من رابسته است،بسته به چیزهایی که نباید...به ترک کردن عادت کردم ونمی توانم ترکش کنم.ترکِش های بودن ولی نبایدبودن به ذهن وجانم می خورْدوزخمی ام می کرد.انگارکه بیشترازهمیشه همه جابوده ام وحالااحساساتم ازمن جواب می خواست.
تمام هفته ی گذشته دلم می خواست بروم جایی دادبزنم وبه هرکسی هم نگاهم کرد بگویم:توراکه دردنباشدزدردماچه تفاوت؟ولی نرفتم،دادنزدم،درعوض بلواررابالارفتم درحالیکه می خواندم:
من وخلوت عاشقم،من وباده فدای تو...
تمام هفته ی گذشته زندگی کردم،گریه کردم،خندیدم،متنفرشدم،دوباره عشق را ازسرگرفتم،خبرمرگ شنیدم،راه رفتم،شبها بعدازصحبت باخداباامیدبه خواب رفتم وصبح دوباره ناامیدشده ام،حرف زدم،ساکت شدم،خواندم،نوشتم،به خودم درآیینه خیره شدم،می خواستم بروم ازهرجایی که بودم،تامرزنبودن رفتم دوباره برگشتم،ودمادم باخودمی گفتم باکسی حال توان گفت که حالی دارد!
تمام هفته ی گذشته  به ناپایداربودن جهان فکرکردم،به ناپایداربودن وحشتناک این جهان،به این که چه ترس بزرگی دارم،که اصلابه چه این همه مطمئنم وهرلحظه انگارچیزی ازشدت دلبستگی ام کم می کرد،انگارکه زنجیرنامرئی اتصالم به جهان سست ترمی شدودوباره بایک نگاه،یک حرف محکم...چیزی بین بیم وامید،بین خوف ورجا،بین شک ویقین
دیشب خواب دیدم دارم درجاده ای می روم وبلندآوازمی خوانم،هم سفرم پرسید:چرااینجوری می خونی؟
من جواب دادم:تونمی دونی تودلم چی میگذره!
نمی دونی تودلم‌چی میگذره.
۴ ۲
مریــــ ـــــم
۱۶ بهمن ۱۳:۰۴
فونت بزرگتر میکنی؟
پاسخ :
نمیشه بزرگش نکنم؟نمیتونی بخونی؟
مریــــ ـــــم
۱۶ بهمن ۱۳:۰۷
چرا میتونم ولی چشام اذیت میشه
طوری نی بذار باشه
میخونمش
بلاخره یه دختر خاله ادمیزاد بیشتر نداریم
پاسخ :
ممنونم
مریــــ ـــــم
۱۶ بهمن ۱۳:۱۸
عارفه تیک ایت ایزی
:|
میگذره
به قول ارزو کبیری نیا خدا به دلامون به زودی میتابه
پاسخ :
مریم نوشتمش که بخونیش
خیلی جدیش نگیر
مریــــ ـــــم
۱۶ بهمن ۱۳:۱۹
:/
پاسخ :
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان