قصه هایم برای تو...

رستگاری باگل نرگس

/ بازدید : ۳۹

آمده بودم یک ریزغرغرکنم ازهمه چیز،مخصوصاازاینکه خدابهترین گندزنندگان به حال خوب است امانشد،نتوانستم،شایدنخواستم،نخواستم مثل قبل نشدن،اتفاق نیفتادن،مستجاب نشدن امیدم راازمن بگیردوجوانه های سبزامیدتازه ی دلم راخشک کندوچراغی که چندماهی است دردلم روشن شده است ونورش باعث می شوددرظلمات هم ببینم را خاموش کند.

نه ناامیدم،نه ناراحتم،نه غمگینم،نه بی ایمان به استجابت خداوند‌‌...

همه ی این ها آسان است،اما امیدواربودن،خوب بودن،مومن بودن وباورداشتن به خداوندسخت است.می خواهم دوام بیاورم درامیدواری،درایمان ونوروروشنی...

به جای غرغرازهمه چیزآمده بودم بنویسم:

ازدنیای شماچیزی نمی خواهم جزاینکه یک نفرهم که شده وقتی گلِ نرگس رامی بیند،یادِ من بیفتد.فقط یک نفروقتی گلِ نرگس رامی بینددردلش اسمِ من زنده شود.

این یکی ازرستگاری هایی است که دوستش دارم.

۱ ۴
محمد سبحانی
۱۰ دی ۲۱:۰۴
جدیدا زیاد غر می زنی؟
صبحی مادرم با یه گل نرگس منو از خواب بیدار کرد. البته گل نرگس برای من نبود ولی وقتی صدام می کرد تو دستش بود.
پاسخ :
چه خوب!
آدم‌هرصبحشوباگل نرگس شروع کنه.
غرنزدم که!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان