قصه هایم برای تو...

پریشان حال

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

جمعه ی دوسه هفته پیش بود.قراربودبرم باآقاپسری درمورددیدگاه هاوایده هایمان صحبت کنیم وبعداگردیدیم که برای هم مناسبیم قضیه جدی تربشه.ناراحت بودم.اضطراب داشتم وحالم خوش نبود.ظهربرای مریم خرمالوبردم وکمی باهم گپ زدیم.امیدواربودم که این کارحالم رابهترکندامانکرد.موقع برگشت به خانه دربلواریک لحظه به ذهنم خطورکردکاش میشدکه به ابدیت بپیوندم.آسمون قشنگ بود،درختهاداشتن نارنجی میشدن،هواخنک بودومن ناراحت وپریشان ونگران ازافتادن اتفاقی که جلویش رانمی توانستم بگیرم وازآن می ترسیدم.

اوضاع مناسبی بود.دلم‌میخواست همون لحظه همه چیزتموم بشه.فکرمی کردم دیگه زیباترازاین نمی شه.انگارکه درخت بودم یاتکه ابری درآسمان...

این روزهاخیلی وقتهابرمی گردم به همون روز...که کی قراره دوباره مثل همون لحظه زندگی کنم؟کی قراره دوباره به این فکرکنم که اونقدرخوشبخت بودم که دلم نخواددیگه اتفاق جدیدی بیفته،آدم جدیدی روبشناسم،درموردخودم برای کسی که نمی شناسمش توضیح بدم؟دوباره کی قراره اونقدرهم ناراحت باشم ازآینده ای که نمیدونم قراره چی بشه وخوشحال ازگذشته که دلم بخوادهمون لحظه زندگی تموم شه؟

۹۶/۰۹/۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰
عارفه ...

نظرات  (۱)

۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۲:۰۶ رضا سهرابی
حدودا یکی دو ماه پیش بود...قرار بود با دختر خانمی صحبت کنیم که اگه به توافق رسیدیم جدی تر بشه...رسیدیم....جدی تر هم شد...اما...
فقط خواستم بگم که می گذره...این روزها هر طوری باشه می گذره....
اما کسی برد می کنه که غر نزنه...حتی تو دلش:)
پاسخ:
من خوشحالم که جدی نشده...
غرزدم یعنی؟
تمام تلاشم براین بودکه اون لحظه ای که میخواستم به ابدیت بپیوندم رونشون بدم.
سه نقطه ی بعدازاما...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">