قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

دوران بچگی

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۱۵ ب.ظ

بچه که بودم همیشه ازتنهابودن می ترسیدم.

همیشه هم بخاطراین موضوع دعواداشتم باهمه....خواهرکوچکترم برخلاف من خیلی دوست داشت توخونه بمونه ولی چون من نمی موندم اون هم نمی تونست بمونه درنتیجه اون هم یه نوبت بامن دعوامی کردکه توترسویی وازاین صحبتها...

بعدهم اگه یه وقت مجبوربودیم توخونه بمونیم تلویزیونوروشن می کردیم باصدای زیادکه مثلادزدنیادماروببره...

تااینکه بزرگترشدم وتاهمین حالابایدبه زورمنوببرن بیرون...ولی وقتایی که تنهام یه صدایی روبایدتوخونه زیادکنم که ترسم ازبین بره

راستش اینه که ازتنهاشدن هم می ترسیدم..

عصراکه مامان بابامی خوابیدن میرفتم صدای نفسهاشونوچک می کردم..اگرهم آروم نفس می کشیدن اینقدرصبرمی کردم تابدنشون تکون بخوره...

خیلی ازعصرهااین کارومی کردم...

هنوزهم این کاررومی کنم‌‌....شباکه میرن بخوابن میرم نفساشونوچک می کنم

میخوام بگم که من اعتقاددارم به اینکه آدم بخش بزرگی ازکودکیشوباخودش میبره به بزرگیش...بخش بزرگی ازترسهاشو

ازدوست داشتن هاشو،نفرت هاوتفکراتشو...

درسته که آدم تغییرمی کنه ولی عوض نمیشه...

دارم سعی می کنم که ترسهام روبپذیرم ودوسشون داشته باشم وازشون عبورکنم

دارم سعی می کنم اشتباه کنم

تجربه کنم 

زندگی کنم

درسته که هنوزهم ازتنهایی،تاریکی،بی ادبی وخیلی چیزای دیگه می ترسم 

ولی باهاشون روبه رومیشم وسعی می کنم بپذیرم که اینهاهم جزئی اززندگی هستن.

دارم سعی می کنم راهی برای مقابله باهاشون پیداکنم....

قبلاتلویزیون روشن می کردم حالاصدای موسیقی روزیادمی کنم..

قبلاعصرهانمی خوابیدم چون می ترسیدم یک بارپاشم تنهاشده باشم 

الان عصرهامیخوابم وسعی میکنم به خدابیشترباورداشته باشم 

الان خودم روبیشتردوست دارم.‌‌‌..زندگیمو

قبلافقط می ترسیدم ازهمه چیز 

۹۶/۰۶/۲۲
عارفه ...

نظرات  (۹)

من از بچگی تا به همین حالا، با وجود اینکه دوست دارم تو خونه تنها باشم، زمان تنهاییم حتما باید در همه اتاق ها رو ببندم و پرده ها رو بکشم تا نترسم! اما با سکوت مشکلی ندارم :)
پاسخ:
من باشلوغی مشکل دارم 
باسکوتم مشکل دارم...نمیفهمم چه کنم
الان بهتر هستم
پاسخ:
خداروشکر
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۰ خرگوشک سیاه :|
آره... غم انگیزه :)
پاسخ:
متاسفانه
منم اینطوری بودم
پاسخ:
الان دیگه اینطوری نیستین؟
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۹ خرگوشک سیاه :|
منم نفسای مامان بابمو چک میکردم.. هنوزم گاهی :)
:)
پاسخ:
خوبه ولی غم انگیزه
نه؟
سلام پس باید ادم حساسی باشی
پاسخ:
خیلی زیاد...خیلی
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۱۸ مریــــ ـــــم
من کلا منظور تورو از تنهایی نمیفهمم
:|
پاسخ:
کاری نمی تونن برات بکنم
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۳ مریــــ ـــــم
من هیچوقت از تنهایی نترسیدم
اکثراوقات لذت بردم
:/
پاسخ:
تنهایی منظورمن باتنهایی منظورتوفرق داره
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۱ مریــــ ـــــم
وای عارفه منو بردی به نوجونیم
دقیقااااا منم عصرا یا صبح هایی که زودترازمامان بابام پا میشدم نفس هاشونو اینکه بدنشون تکون میخوره یا نه چک میکردم
چقد جالب
فکر نمیکردم جز خودم کسی این کارو کرده باشه
:))))
پاسخ:
من هنوزاینکارومی کنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">