قصه هایم برای تو...

بروآنجاکه آشنات منم...

/ بازدید : ۴۷

آمده بودی درست روبه رویم نشسته بودی.

گفته بودی حرف بزن، یعنی درواقع هرچه می خواهددل تنگت بگو، بگوتاراحت شوی. آمده بودی، نشسته بودی، نگاه کرده بودی ومی خواستی که حرف بزنم.

آخ که چه حرف هاداشتم، چه حرف هاکه درونم نگفته مانده بود. امانمی توانستم. اشک امانم رابریده بود، مثل بچه هاکه انگارکاراشتباهی کرده اند، مثل آنهاکه پشیمان اند، مثل آنهاکه نمی توانند؛ نتوانستم.

گریه کردم. سال های بی توبودن راگریه کردم وبعدآرام شدم.

حرف نزدم، اماتوخواندی، توخواندی چون آشنابودی.

چه خوب که آشنای منی، چه خوب که آشنات منم.

۲ ۱
علی
۲۱ شهریور ۰۰:۳۵
امیدوارم یکی باشه که از چشمای من بخونه اینا رو !!! تا الان که نخونده متاسفانه! 
پاسخ :
من هم براتون دعامی کنم!
ali
۲۵ شهریور ۱۱:۰۹
خودت مینویسی اینارا؟
پاسخ :
بهم نمیاد؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان