قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

بایدمی بودی..

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ب.ظ
این نوشته روسال پیش ۱۲شهریورنوشتم.ازدهم شهریورپارسال طوفانی درزندگی ام شروع شدکه تاهمین حالاادامه داشته...این رامنتشرمی کنم وآرزومیکنم خداوندامسال به من رحم کند..من میخواهم آرام باشم...عشق باآرام بودنش خوش است...
نه بامنتظربودنش....طوفان هاآدم راعوض می کننداماهیچ وقت تخریب هایشان فراموش نمی شود.
عهدکردم هروقت خواندمش وگریه ام نگرفت جایی منتشرش کنم..امامن بدقول ترازاین حرفهاهستم...شایداین کارخواندنش راراحت ترکندبرایم...
:حالاکه دیگرکلی شعرهای عاشقانه بلدم بایدباشی ....
حالاکه یادگرفته ام ذهنم راازهرکسی غیرتوخالی کنم
که قلبم راخالی گذاشته ام برای ورودتو
برای توکه پرش کنی
حالاکه یک عالمه قربان صدقه رفتن یادگرفته ام
که دیگریادگرفته ام اشک هایم رانریزم وبه جایش لبخندبزنم
که بلدشده ام چگونه ازدیگران استقبال وآن هارابدرقه کنم
حالاکه هی سلامت باشیدوزنده باشیدمیچسبانم تنگ هرخداحافظی
که یادم داده اندچگونه چای بریزم خوشرنگ
حالاکه دیگرغمگینی ام مدت طولانی طول نمیکشد ویادگرفته ام باهمه ی آدمهامهربان باشم
کم حرف بزنم ولبخندبرلب داشته باشم حتی اگرپرازدردواضطرابم
حالاکه جای خالی ات همه جاراپرکرده
که نبودنت همه جاهست
حالاکه دستم دیگربه قلم نمیرودوحرفهایم راهیچکس نمیفهمد
حالاکه دیگریک بغض سنگین روی سینه ام سنگینی میکند
ویک شانه میخواهم برای اشک ریختن وهق هق زدن
یک گوش شنوامیخواهم برای نق زدن
حالاکه دیگردست ودلم نه به کتاب خواندن میرودونه به داستان نوشتن
حالاکه اشک پشت پرده ی چشمم خانه کرده وهی خودم راجمع وجورمیکنم که مباداکسی بفهمدچقدرحالم بداست
حالاکه هرشب خداراالتماس میکنم که گره زکاربسته ام بگشاید
حالاکه دیگردل بسته ام وبه این راحتی هافراموشت نمیکنم
حالابایدباشی
حالاکه ازانتظارکشیدن متنفرم
وفکرمیکنم هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم جزاینکه این بارسنگین انتظارراباخودم به این وروآن ورحمل کنم وهی لبخندتصنعی تحویل بدهم که من خوبم
که انتظارمثل دردی کشنده درتمام جانم ریشه دوانده وفکرمیکنم سخت ترین کاردنیاست
حالابایدباشی
نه بعداکه یادگرفتم چگونه باانتظارزندگی کنم ودم برنیاورم
حالاکه انتظارنواست دروجودم
حالاکه تازه ذره ذره داردمیکشدم
حالاکه دیگربلدنیستم ازخودم دفاع کنم وباتمام کارهای خوبم آدم بده ی داستان شدم
حالاکه دیگرهیچکس نه حالم رامیفهمدونه حرفم رابایدباشی
حالاهمین حالابایدباشی نه بعدا
بعداکه خودم یادگرفتم چگونه هم غمگین باشم هم خوشحال
چگونه بااین باردلبستگی زندگی کنم ولبخندبزنم
نه بعداکه یادگرفتم میشودشب هاگریه کردوروزهالبخندزد
حالابایدباشی
حالاکه من به تومحتاجم
حالاکه نیازت دارم
حالاکه حتی باآهنگهای اندی زیرگریه میزنم وبغضم میترکد
که نیازبه مشوق دارم برای ادامه دادن
حالابایدباشی
بعدابودنت به چه کارم می آید؟؟؟
کجای دلم بزارم بعدابودنت را؟؟
حالابایدباشی که دوباره آفتاب دراین کوچه ی مدتهاشب شده طلوع کند
که لبخندبزنم ازته دل
که نفس عمیق بکشم وعین خیالم هم نباشدکه هیچ کس دوستم ندارد
حالابایدباشی
۹۶/۰۶/۰۸
عارفه ...

نظرات  (۶)

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۹ مهبد یحیائی
آی عشق
آی عشق
رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست...
۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۸ مریــــ ـــــم
میدونی عارفه تو واقعا واقعا دختر حساسی هستی 
برخلاف چیزی که چهرت نشون میده
تو یه قلب مهربون و حساس زودرنج داری
و منی که دقیقا بر عکس تو هستم نمیتونم بفهمم دلیل این همه شکایت تورو
فقط امیدورام این سال پیش روت اینقد خوب باشه که جبران همه نبودن هاو نشدن ها باشه
و دیگه هیچوقت با یاداوری گذشته چشای نافذ و قشنگت خیش نشه
پاسخ:
ممنونم مریم
ممنونم...دعاهات قطعاگره گشاست
نه اتفاقا، میتونه خاصیت خیلی خوبی باشه، اگه درست بهش نگاه کنیم :)
پاسخ:
من کلاباقضیه ی دل کندن مشکل دارم
میدونی، این خاصیت دنیاست که از چیزی که بهش امید داری و وابسته شی کنده شی! 
میگذره همه ی این روزا :)
پاسخ:
چه خاصیت بدی
امیدوارم
ممنونم:)
خیلی زیبا بود ... البته بسیار تلخ بود!
پاسخ:
ممنونم....دقیقامثل پارسال که تلخ بود
انشالله سال بهتری از پارسال داشته باشی
پاسخ:
واقعاممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">