قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه های من وبابام

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

دیشب یه مردزشتی رودیدیم...

من اصلانمی تونستم نگاش کنم وهی جلوی چشمامومی گرفتم

بعدبابابهم گفتن که اینقدرنگوآخرش زنِ یه مردزشت میشی ها!

بعدتعجب زده نگاه کردم ودوباره گفتن اگه زودازدواج کنی،شوهرت همینقدرزشت میشه!


من:(

پدرم:)

محبت پدروفرزندی:/

پرورشگاه کودکان بی سرپرست:|

سن ازدواج:]

من ازاولشم می دونستم من روازپرورشگاه اوردن...دیگه وقتشه که خودشون هم بهم بگن...


پ.ن:بایداشاره کنم که من واقعاهیچ کس روزشت نمی دونم اماواقعازشت بود..کاری             نمی تونستم بکنم

۹۶/۰۶/۰۵
عارفه ...

نظرات  (۵)

فکر نمیکردم باباها با دختراشون اینطوری حرف بزنن
مث بابای من
چقد زشت بود مگه؟:/
یعنی واقعا جلوی چشمات رو میگیری؟:/
پاسخ:
خیلی
خیلی واقعا
اصلانمی تونستم نگاش کنم
۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۱ مریــــ ـــــم
محبت از این پست میپاچه اصلا
:)
پاسخ:
آره بابا
منم همینطور 
مث تو نمیتونم کسیو زشت ببینم ولی بعضی وقتا نمیشه کاریش کرد :))
پاسخ:
آره دیگه 
واقعاهیچ کاریش نمیشه کرد
چ جالب
پاسخ:
دردناک بنظرمیاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">