قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

ای دل غافل...

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ

دیروزبامریم بیرون بودیم.درحال حرف زدن درباره ی این روزهابودیم که به مریم گفتم:

مریم کاش یکی توخیابون بهمون حرفی(تیکه)بزنه...میدونی الان چندساله ندیدم این کارو....یکم بخندیم وروحمون شادشه...

بعدشم یه عالمه خندیدیم وبعدازمدتی ازهم خداحافظی کردیم...

خلاصه که بعدازجداشدن کسی واقعااین کارراکرد...هرچندخنده دارنبودولی خنده ام گرفت وداشتم فکرمی کردم قبلاپسرا  خلاق تربودن..


دیشب داشتم فکرمی کردم ادم دلش واسه چه چیزایی تنگ میشه که اصلافکرشم نمکینه...

مثلامن الان دلم واست تنگ شده...اصلافکرشم نمی کردم یه روزقرارباشه دلم واسه توتنگ شه..خودتم حتی...

۹۶/۰۵/۳۰
عارفه ...

نظرات  (۱)

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۱ مریــــ ـــــم
کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودی
میگم عارفه مشکوک میزنی خواهر
پاسخ:
بعدش خودمم همین فکرمی کردم
کاریه که ازدستم برمیاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">