قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

پدرنوره...

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۷ ب.ظ

نمیدانم کجابودکه آنقدرغرزده بودم که چرا؟اصلاچرابااین همه دعانشد؟چرامن؟ وهزارجمله ی اینطوری که فقط شکلش فرق داشت ومفهموش یکی بودکه پدرم رابه حرف آورد...

یعنی میخواهم بگویم پدرم صبورترین مردی است که می شناسم.آنقدرصبورکه گاهی صبرش مراشگفت زده می کند...که بعضی اوقات می گویم پدراگرمن جای شمابودم،یک ناسزایی چیزی می گفتم به این آدم وبعدپدرلبخندی می زندکه یعنی من صبرم راهم باصبربه دست آورده ام ووای به حال شماهاکه ذره ای ندارید...صبررامی گویم...

به هرحال آنقدرنق وناله کردم وخودم وخانواده ام رااذیت کردم که پدرم بالاخره حرف زدند...فکرمی کردندمن خوب می شوم اماغرهایم طولانی ترشدودرخانه ماندن هایم بیشتر...

حرفی زدندکه مرهمم شدوتمام زخم های آن اتفاق راطبیبانه آرام کرد.

:هردعایی که برآورده نمیشه،یه دعای دیگه است که برآورده شده...

وباهمین یک جمله آرام گرفتم....

حال چندماهی است که می گذردومن هروقت دوباره می خواهم ناشکری کنم یاداین حرف پدرم می افتم...ودوباره آرام می شوم...

کاش اندکی ازصبرپدرم رابه ارث برده بودم...کاش ذره ای ازایمانشان راهم...

۹۶/۰۵/۲۲
عارفه ...

نظرات  (۳)

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۰ مریــــ ـــــم
خدا همه ی پدرهارو حفظ کنه
پاسخ:
ان شاءا...
پاینده باشن
پاسخ:
ممنونم
خانواده ی شماهم..
بگید دعاکنن براتون


خدا حفظشون کنه
پاسخ:
حتما...
ممنونم
خانواده ی شماروهم خدواندحفظ کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">