قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم.

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم.

قصه هایم برای تو...
طبقه بندی موضوعی

کنکورِ لعنتی

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ
دیروزقراربودرتبه های کنکوررابگویند.تقریباهمه مطمئن بودندکه پسرخاله ام رتبه ی خوبی می آوردوپزشکی قبول می شود.منظورازهمه،همه ی خاله هاودخترخاله هایش بود والبته من.
ظهریکی ازخاله هایم اینجادعوت بودند.بامریم،دخترش...
ازسرِظهرازیک طرف زنگ وزنگ به خاله زهراکه ببینندحسین چی قبول شده وازیک طرف حرفِ من که می گفتم مامان رتبه ی کنکورشخصی است،
واصلاهرچندکه رتبه ی من وفاطمه راپرسیدند،مانبایداین کاررابکنیم.
ولی خوب خاله زهرایم جواب ندادوبعدبه دلم برات شدکه حسین خوب نشده.
من ومریم رفتیم کلاس وبعدازخوردن بدمزه ترین اسموتی دنیا ویک عالمه خندیدن به خانه ی خاله زیبایم رفتیم؛درحالی که می دانستم تهِ دلِ مریم هم مثل تهِ دلِ من آشوب است،ازخبربدی که مطمئن بودیم می شنویم ودلمان میخواست ته دلمان دروغ بگوید.
رفتیم داخل وهمه چیزرافهمیدم.ازهمان جوابی که مامانم به سوالم دادندهمه چیزرافهمیدم‌.
ازدیروزناراحتم،برای خاله زهرا،برای پسرخاله ام که یک سال درس خواند،که یک سال دیگربایددرس بخواند،برای هیجده سالگی ونوزده سالگی اش که پشت کنکورگذشت وبایدبگذرد.
امابیشتربرای خاله ام،برای دعاکردن هایش،برای خالص بودنش...برای خاله زهرای مهربانم ناراحتم.

۹۶/۰۵/۱۶
عارفه ...

نظرات  (۱)

۱۶ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۹ مریــــ ـــــم
عاری خیلی غمگین بود
باورکن به اخراش رسیدم اشک داشت تو چشام جمع مبشد 

پاسخ:
متاسفانه داستان همین بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">