قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

من آداب زیارت رانمی دانم....

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ

قبل ازعیدبود.
آمده بودم روبروی حرمتان وبرای اولین باردلم رابه دریازده بودم ونزدیک ترشده بودم.گوشه ای جای گرفتم وزارزارگریه ام گرفت.
اولین باربوددرزندگی ام که احساس می کردم واقعا دلم شکسته است.برای یک مدت طولانی...دلم راروی دستم گرفتم وگفتم آغامی شودبادستهای مهربانتان تکه های دلم رابه هم بندکنید؟
می شودغم راازدلِ من بگیرید؟
گفتم دیگرتحمل چیزی که ازطاقتم خارج است راندارم...گفتم آغاسخت است...غصه ای راهِ گلویم رابسته است...نه حرف زدنم می آید...نه درست وحسابی گریه کرده ام
گفتم آغامی شودشما ضمانت مرابکنید
چندوقتی است خدادیگربه حرف های من گوش نمی کند
گویی دیگردوستم ندارد
می شودهمین جاپناهم بشوید....گویی مرابی پناه دیده اندکه هرکس می آیدوبخشی ازقلبم رامی شکندوبعدمی رود....
گفتم آغامن می خواهم شمانگاهم کنید...شمابرایم دعاکنید...
شمادلم رابندبزنید
شمانورشویدوامید...
وبعدسرم رابه دیوارتکیه دادم وگذاشتم شمابخوانیدازچشمهایم...که آشناسخن آشنانگه دارد....
سرم رابه دیوارتکیه دادم وفقط نگاه کردم وآرام شدم..آرام شدم وبادلی مطمئن رفتم.انگارکه واقعاحالم خوب شده بود...
امروزتولدشماست....
برای تولدتان دلی آوردم که شمادرستش کرده بودیدوسری که پرازمهرشماست...
آغامی شودامروزهم شمادوباره برایم دعاکنید..شمابرایم بخواهیدازخدا...
می شوددستم رابگیریدودستتان رابرسرم بکشید؟می شود؟!

تولدتان مبارک آقای مهربان...مهرتان دردلمان همیشگی...

۹۶/۰۵/۱۳
عارفه ...

نظرات  (۲)

عیدگذشت مبارک شما
پاسخ:
مبارک شماهم
با احساس مینویسی
پاسخ:
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">