قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

قصه هایم برای تو...

بازمانده از گفتن ،برای رهاشدن می نویسم

ازدلش آرام رفت

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ق.ظ

دردوران دبیرستان دوستی داشتیم که بخاطرداستان هاوقصه هایی که اززندگی اش تعریف می کرد،باعث تعجب مامی شد.سال دوم راهش ازماجداشد ورفت امابخاطرپدرش که بسیارآدم زحمتکشی بودوزحمت رفت وبرگشت  مارابرعهده داشت هنوزبااودرارتباط بودیم.سال آخرهم که مادرم مدیرمدرسه اش وبودوبازهم بی خبرنماندیم.خلاصه می خواستم بگویم زودازدواج کردوبه شهردیگری رفت ودیگرازاو بی خبربودیم تاامروز.تاامروزکه پدرش رادرکوچه دیدم.حال واحوال وبعدبه من گفتندکه ازمن به شمانصیحت که درس بخون،درس.

مستقل باش،دستت روزانوی خودت باشه تامنت شوهرت رونکشی

شوهرهمیشه هست..من خندیدم وباجوابی سروته قضیه روهم آوردم وگذشتم امامیخواستم بگویم من نه اعتقادبه زودازدواج کردن دارم نه دیرازدواج کردن

من فقط فکرمیکنم آدم اگرازدواج نکندجایی اززندگی اش دچارعدم تعادل می شودکه هیچ چیزدرستش نمی کند.

ولی عجزامروزاین پدربه حدی بودکه واقعافکرمیکنم نکندازدواج آنقدرهاهم خوب نیست ودرس خواندن خیلی هم خوب است...

به هرحال من اعتقادات خاص خودم رودرموردازدواج دارم....بنظرم آدم اگرخوبش راانتخاب کندمی توانددرس هم بخواند،اگرشوهرخوبی هم داشته باشد،دیگرمنت گذاشتن واین حرفهاحرف جالبی نیست 

پس اصلازندگی مشترک چه میشود؟

شایداصلامعنی ازدواج راگم کرده ایم؟!داریم به بیراهه می رویم بنظرم 

تعاریف اشتباه ذهن همه ی ماراپرکرده است...بنظرم اگردوست داشتن باشد

دوست داشتن واقعی،اگرقدرهم رابدانند،اگراولویت هم باشنددیگرپدری اینگونه باعجزازازدواج حرف نمیزند...

شایدهم من دررویازندگی میکنم....

۹۶/۰۴/۲۸
عارفه ...

نظرات  (۱)

فقط دعا میکنم اشتباه نریم...
پاسخ:
من هم‌...همون دعای قدیمی هاکه میگن همه جووناعاقبت بخیربشن ان شاءا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">